ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

471

قصص الانبياء ( فارسى )

روز استغفار كردندى ، و پيوسته از بيم و ترس خداى عزّ و جلّ لرزان و هراسان بودندى ، و امر و فرمان او را اطاعت داشتندى و گردن نهادندى و با اين همه بندگى كه ايشان كردندى هنوز خود را مقصر ديدندى . ملك چون اين سخن بشنيد گفت اين چه تو مىگوى هيچ نيست و اين‌چنين خود هرگز نشايد بودن و اگر هست مرا يكى ازيشان بنماى . جرجيس گفت تو ايشان را درين دنيا نبينى . گفت پس كجا بينم ؟ گفت در آن جهان بينى اگر بخداى عزّ و جلّ بگروى ، و آن كنى كه خداى فرموده است رستگار شوى . ملك گفت حجّت تو ظاهر نيست و حجّت من ظاهرست . اكنون اگر اين بت را سجده كنى رستى و اگر نه ترا عذاب كنيم كه هرگز نديده باشى و نشنيده . جرجيس گفت من جز يك خداى را سجده نكنم . پس ملك بفرمود تا چوبى به زمين فرو بردند و جرجيس را بر آن چوب بستند و هرچه بر اندام او گوشت بود بچنگال آهنين فرود آوردند . جرجيس نمرد و آه نكرد . بعد از آن ميخ آهنين بياوردند و بسينهء او فرو بردند هم نمرد و آه نكرد . گفتند اين عذابها كه ترا مىكنيم دردت نمىكند ؟ جرجيس گفت آن خداى كه مرا بشما فرستاده است عذاب از من برگرفته است . آنگاه ملك بفرمود تا در زندانش كردند و چهار دست و پاى او را به زمين بدوختند بمسمارهاى آهنين . پس سنگى عظيم بچهل مرد ] b 432 [ بياوردند و در پشت او نهادند . چون شب درآمد حق تعالى فريشتهء فرستاد تا بيامد و آن سنگ از پشت او برداشت و آن مسمارها از دست و پاى او بركشيد و هفت اندام او را درست كرد ، و او را گفت يا جرجيس هيچ غم مدار كه اين پادشاه سه بار ترا بكشد و خداى تعالى ترا باز زنده كند . بار چهارم چون خواهد كه قصد تو كند خداى تعالى ترا بر وى مسلّط كند ، اين داذيانه را بكشى و دين حق آشكارا كنى . آنگه